برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
تعطیلات خودرا چگونه گذراندید؟
روز سه شنبه همسر گفت که پنج شنبه رو چون نیمه وقت میرم دفتر رو مرخصی بگیرم شاید رفتیم یه وری اگر هم نشد کنار هم استراحت کنیم این هم بگم که سفر مشهد کنسل شد مثل اینکه امسال قسمتمون نبوده که بریم.
این شد که سه شنبه بعد از ظهر که اومدم خونه با کلی خیال که سه روز باحال رو کنار هم می کذرونیم یه شام خوشمزه درست کردم ومنتظر همسر شدم همسر دیر اومد وقبلش هم یه ماجراهایی پیش اومده بود که نوشتنش طولانیه خلاصه اش این بود که شوهر خواهر می خواست با همسر دوتایی برن قم یا شاه عبدالعظیم که من هم به خاطر شب بودن وهم به خاطر اینکه اون به همسرپیشنهاد داد که دونفری برن اصلا راضی نبودم که چرا ما اون هم نوی تعطیلات توی خونه بمونیم این دونفر برن زیارت واین شد شروع یه بحث.من گفتم من نمیام اونجا بشینم شما برید بیرون و بعد هم اگه می خواهی بری برو من میمونم خونه خودم وهمسر عصبانی که باید بریم واز این جورحرفا من با حالت ناراحت وکاملا ناراضی رفتم خونه خواهر اون جا هم گوشی رو به خواهر دادم که من نمی خوام این برنامه عملی بشه با حالت ناراحت نشستیم والبته که قبل از اومدن حرف های بدی به هم زدیم وواقعا از قیافه هامون معلوم بود که حالمون خوب نیست.شوهر خواهر تاشام بخوره ویه کم نشستیم ساعت 12شد ومن واقعا نمی خواستم اونجور که اون می خواد بشه تا شوهرخواهر به همسر گفت اگه خوابت میاد بخوایم.همسر
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
هفته ای که گذشت...
پنج شنبه ظهر که رفتم خونه همسر هم زودی اومد وکنارهم ناهارخوردیم ویه چرت خوابیدیم بیدارشدیم وبرای رفتن به عروسی آماده شدیم.بله عروسی دوست همسری بود که مارو هم دعوت کرده بود ومن به جزآقای داماد کسی رو نمی شناختم وتا لحظه آخردودل بودم سررفتن ولی چون خیلی وقت بود عروسی نرفته بودیم دلم می خواست برم که روحیه ام هم عوض شه.خلاصه که خوشگل کردیم وچند تاعکس هم خودم گرفتم واون یکی دوست همسرآقارضا اومد دنبالمون البته ایشون هنوز مجرده.رفتم توتالار وحس خوبی نداشتم بالاخره سریه میز که خلوت بود دوربود نشستم خوش شانس بودم اون ها هم نسبت خیلی دوری داشتن وبا هم یه کم حرف زدیم وخوب بود.عروس وداماد قشنگ بودن ولی موهای عروس خیلی روشن بود وسنش روزیاد نشون میداد با چهره ای که داشت به نظرم خیلی میشد جالبترآرایشش کنن وجالب اینکه رنگ موهای خواهرش هم عین خودش بود وهردو رفته بودن یه آرایشگاه.ازاول تا آخر عروسی یه لبخندگنده روی لبای من بود نمی دونم همه اینجورین یا نه ولی من خیلی ذوق می کنم برای عروسی خیلی ها...
بعد شام هم مراسم آتیش بازی داشتن وبعد هم اومدیم خونه.برای فرداش قراربود برم خونه خواهری که همسر گفت میشه نری با هم بریم بیرون من هم نزدم توی ذوقش گفتم باشه.
صبح که بیدارشدیم یه صبحونه مفصل خوردیم وهمسرتی وی تماشاکرد ومن هم چون خونه خیلی به همریخته بود یواش یواش کارمی کردم.راستش چندروز
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
برچسب: روزمرگی,
نویسنده: هستی حیدریان